مردم؟ کدام مردم؟

اوت 25, 2013 § بیان دیدگاه

 در چندین ماه گذشته شاهد اتفاقات سیاسی پر سر و صدایی بودیم که وعده ی تغییرات بسیاری را در زندگی روزمره و افق طولانی مدت ما مردم می داد. یقینا زمان مفهوم حقیقی همه ی وعده های سیاسی شتاب آلوده را روشن خواهد کرد. در این نوشته ما نیز به وعده ها، اوامر و خیالات بی اساسی می پردازیم که به ما مردم به واسطه احتیاج مان به دولت مردان داده می شود. باشد که روزی برسد که شکاف ها و فاصله ها میان ما که تنها زاییده ی از خودبیگانگی در بازار کار مدرن می باشد نابود شود و ما بتوانیم بر خود بر مردم -بدون نماینده و بلندگوی دولتی- به عنوان تنها منبع مشروع قدرت جمعی تکیه کنیم.ه

در روزهای داغ رقابت های انتخاباتی که مهندسی مناظره های از بالا طراحی شده فضا را هیستیرک تر و هیسنیرک تر می کرد، عکس های جالبی از دکنر عارف نماینده ی نیروهای اصلاح طلب در اینترنت منتشر شد که وی را در حال حرف زدن با مردم از گروه های سنی و طبقات اقتصادی مختلف نشان می داد. نکته ی جالب این عکس ها آن بود که در خیابان ولی عصر گرفته شده بودند. ظاهرا پس از عرض ارادت نسبت به  بازاریان به فکر مردم افتاده بود و برای مواجه با مردم و انبوه نامتجانس ما خیابان ولی عصر را انتخاب کرده بود. فوبلاگ ولی عصر بسیار مفتخر ست که در طی یک و نیم سال گذشته توانسته اهمیت مردم را در جان بخشیدن به ولی عصر به عنوان یک فضای جمعی و عمومی جا بیاندازد. ما مانند سازمان های دولتی و روزنامه های وابسته به سرمایه نیستیم که از خیابان ولی عصر به خاطر تاریخی بودن، قشنگ بودن، انبوه مغازه هایی که خیل مصرف کنندگان را به زور وارد گردش سرمایه می کنند و غیره تمجید و تعریف کنیم و به لیست مفاخر سازمان میراث فرهنگی اضافه نماییم. نابود شود هر ابنیه تاریخی و میراث فرهنگی که در خدمت بالارفتن کیفیت زندگی ما مردم تحت فشار و ستمدیده نیست. در تمام این مدت تلاش کردیم که نشان دهیم و ثابت کنیم که ارزش و اهمیت شاهرگ تهران خیابان ولی عصر به خاطر رفت و آمد و تردد نیروی کار ست و سعی کردیم به راه هایی فکر کنیم که چه طور ولی عصر می تواند نیروی کار را از سیطره سرمایه  به در بیاورد. بی شک دویدن دکتر عارف از بازار به خیابان جمعی ما، به مکان استثمار و تحقیر و خواری ما، به مکانی که در عین حال می تواند به فضای رهایی بخش ما نیز مبدل گردد، ناشی از قدرت گرفتن بینشی ست که بر اولویت مردم در خیابان ولی عصر تکیه می کند.ه

aref2

با این حال این عکس ها به خوبی نگرش ایدئولوژیک به مردم  توسط نیروهای وابسته به سرمایه خصوصا اصلاح طلبان را آشکار می سازد و وجه ضد مردم و ضد نیروی کار در گرایشات سیاسی این جبهه ی سیاسی را برجسته می سازد. دکتر عارف همچون قیمی مهربان ناگهان در خیابان ولی عصر حاضر می شود و گوش خود را برای شنیدن شکایات و خواسته های مردم عرضه می نماید. همه کسانی که سیاست های رییس جمهور قبلی دکتر احمدی نژاد را دنبال می کرده اند با این صحنه های منجی وارانه و نمایشی به خوبی آشنا هستند. جبهه اصلاح طلبی مدافع سیاست از بالاست و به مردم به مثابه پیاده نظامی می نگرد که می تواندد قدرت چانه زنی اش را بالا ببرند. این جبهه ی محافظه کار سیاسی به مردم به عنوان منبع قدرت سیاسی اعتقاد ندارد. با تاکید بر روی نخبگان سیاسی و اقتصادی و هنری اش مردم را پایین دست می انگارد و صاحب صلاحیت برای تعیین سرنوشت خود نمی داند.ه

aref3

اما ما شاهد آنیم که برای پیش بردن منافع خود در مقابل سایر رقبای سیاسی و اقتصادی مفهوم مردم را برجسته می کنند. کشانده شدن نمایش منجی انتخاباتی به خیابان ولی عصر نیز حکایت از آن دارد که  برای به دست آوردن رای بهتر ست با مردم در صحنه ی زنگی اجتماعی دیده شود.  اما منظور از مردم کیست ؟ آیا می توان مفهوم مردم را صرف نظر از مفهوم طبقه و تضاد طبقاتی تصور کرد؟ آیا زنان نظاقت چی که ساعت دوازده شب با اتوبوس بی آرتی بدون توقف به سمت ایستگاه راه آهن می روند با جوانانی مستی که از پارتی شبانه باز می گردند و مشغول پرسه زنی و متلک گفتن در ولی عصراند یکی هستند؟ آیا دست فروشان میدان ونک از پیران تا کودکان گرفته با بیزنس من هایی که از این پاساژ به آن یکی می روند یکی هستند؟ آیا دانشجویان شهرستانی که برای صرفه جویی در پول مسافت های طولانی پیاده می روند با زنان خورده بورژوایی که برای وزن کم کردن پیاده روی می کنند یکی هستند؟

aref6

چنانچه این عکس ها به خوبی نمایان می سازد، جبهه ی اطلاح طلبی قصد در بازسازی ایدئولوژیک مفهوم مردم به نفع منافع طبقاتی و گروهی خود را دارد. مردم اقای عارف افراد بی قدرت، بی دفاع، توسری خور، بدون اراده، بدون خشم، فاقد توانایی های سیاسی، ایزوله شده و منزوی و فاقد تشکل های مردمی هستن و نهایتا به نوازش پدرانه امثال دکتر عارف برای نفس کشیدن و زنده ماندن نیازمندند. مردم اصلاح طلبان فاقد توانایی تعین یابی و فاقد جسارت برای گرفتن حق خود اند و در انتظاری ابدی برای مورد مرحمت قرار گرفتن فرو رفته اند. همان طور که می بینیم پس از انتخابات نیز آقای عارف به رسانه ها می گویند که هدف باید همگرایی مردم و دولت باشد. ما می پرسیم چرا هدف باید این باشد؟ کجا ثابت شده که دولت از فرودستان حمایت می کند؟ چرا باید شکاف و رخنه میان دولت و مردم را پر کرد؟ به نفع چه گروهی سیاسی و اقتصادی؟

aref10

برای اثبات توخالی بودن و یک سویه بودن ادعاهای مردم محور اصلاح طلبان کافی ست به عملکرد شهرداری تهران در ماه گذشته و واکنش جا به جا شده و ایدئولوژیک رسانه های سرمایه محور و دولت های وقت بنگریم. هرانا دو ماه پیش گزارش داد که درختان ولی عصر پنهانی و شبانه  قطع می شوند درختان مزبور به گواهی اهالی محل خشک نشده و کاملا سالم بودند . آن چه خبرگزاری هرانا برجسته می کرد دلایل امنیتی و تجاری بود که این فاجعه ی زیست محیطی را رقم زده بودند. انبوه برگ ها و درختان مانعی برای دوربین های مداربسته نیروی انتظامی بودند و کنترل رفت و آمد ممکن نبود. از سویی صاحبان پاساژهای بزرگ اعتراض کرده که درختان مانع دیده شدن آنها می شوند و فضای کافی برای عرض اندام صف طولانی مغازه هایی که اشیا بیهوده و غیر ضروری می فروشند وجود ندارد. به این دلایل کاملا امنیتی و سرمایه محور درختان 80 ساله ی خیابان را سر بریدند. این تجاور به حریم عمومی محسوب می شود چرا که درختان به همه ی ما به همه ی ساکنان شهر تعلق دارد و سرمایه زیست محیطی همه ی ما محسوب می شود. در استانبول برای همین درختان تظاهرات ها ی زیادی برگزار شد چرا که درختان بر روی نفس کشیدن ما تاثبر می گذارند و سرنوشت آنان به همه ی ما ارتباط دارد. ه

qat2

qat5

qat4

qat7

رسانه ها و روزنامه های اصلاح طلبی در گزارش خود از این حق خوری عمومی  اصلا به دلایل اصلی اش اشاره نکردند و صرفا بر از دست رفتن درختان تاسف خوردند.  این نمونه ای از رویکرد مزورانه این جبهه ی سیاسی در برخورد با خواست مردم، اموال مردم و پس گرفتن حقوق مردم ست. آنان نه به ما باور دارند نه به قدرت مان نه به حقوق مان. وقت آن ست که ما خود به خود و قدرت مان ایمان بیاوریم وبه جای  امید بستن واهی به دولت مردان به سرچشمه مشروعیت سیاست مدرن یعنی مردم روی بیاوریم. سرنوشت ما نه در انتخابات که در گرو آگاهی و فعالیت سیاسی خودمان ست.  وقت آن ست که به خیابان ولی عصر و خیایان های مهم دیگر رویم و یکدیگر را در این مبارزه دشوار و طولانی و خطرناک یاری کنیم.ه

59228_245454955579287_669568576_n

تا غروب در ولی عصر (قسمت دوم)

مه 19, 2013 § بیان دیدگاه

در این پست ما قسمت دوم و آخر نوشته ی تا غروب را از وبلاگ ا.ح که در سال 86 نوشته شده بازنشر می کنیم. تویسنده یادآوری کرد که این ولی عصر دیگر وجود ندارد و خیابان خیلی تغییر کرده ست. ما هم موافقیم. به نظر ما این نوشته شکلی از ولی عصر پیش از رویدادهای 88 را پیش روی ما می گسترد. در 88 ما نوع دیگری از خیابان را تجربه کردیم. در این نوشته آدم ها هر چند نزدیکند اما با هم فرسنگ ها فاصله دارند. راوی تلاش می کند تا فاصله میان خود و دیگری را با تخیلات جنسی خاطره هایی درباره زنان و حدس هایی درباره مردان پر کند و خیابان ابژه های فراوانی در اختیار می گذارد تا خلا درونی راوی را پر کند. در این توصیف خیابان محلی ست انباشته از آدم های منفرد که مدل خیالپردازی ما هستند در حالی که هرگز نمی فهمیم کی هستند و چه می خواهند. خیابان تنها انعکاسی از ذهنیت ماست. اما ما در 88 نوع دیگری از خیابان را هم دیدیم. در زنجیره ی بیست کیلومتری ولی عصر دیدیم که می توان فاصله های طبقاتی و پیش فرض های جنسیتی را پر کرد از حصار ذهنی خود بیرون آمد و با دیگری ملاقات کرد. زنجیره ی انسانی خیابان ولی عصر در این روزهای سوت و کور رخدادی فراموش نشدنی ست که به یادمان می آورد زندگی فراسوی الزامات سرمایه و منافع سرمایه داران صورت دیگری خواهد داشت. در آن روزها در 88 ما امکان بودنی دیگر را تجربه کردیم که از امروز زندان وار ما بسیار دور ست. امروز که به زور و ضرب تبلیغات و وعده های توخالی مزدوران می روند که جای قهرمانان را بگیرند بیایید به خاطره زنجیره ی انسانی ولی عصر وفادار بمانیم.

4.

740302_390839831006166_587354356_o

بعضي وقت‌ها موقع راه رفتن با هر قدم انگار استخوان ران و ساقم در هم فرو مي‌روند و بيرون مي‌آيند. پايين مي‌روم و بالا مي‌آيم. همزمان چشم‌هايم با اين فكر همراهي مي‌كنند و آسفالت خيابان مدام نزديك مي‌شود و دور مي‌شود. گاهي اوقات كار به جايي مي‌كشد كه بخشي از آسفالت خيابان را محدب مي‌بينم. ژيلا جالبي اصلي‌ش به نظرم چشم‌هايش بود. شايد هم جالبي‌ش پرطرفدار بودنش بود. شايد هم كلا جالب بود چون از من خوشش مي‌آمد. شكر خدا انقدر انواع ماشين‌هاي ايراني زياد شده‌اند كه مسئله‌ي تكراري شدن و يكنواخت بودن منتفي است. واقعا اگر همه مجبور بودند مثلا زانتيا سوار شوند زندگي چقدر يكنواخت و زننده مي‌شد؟ همه‌ي ما مديون 206 و ديگران هستيم. سه دختر از كوچه اي نزديك مي شوند.

vanak 8

من مديون دختراني‌م که در سال‌هاي سياه 60 ريشه‌ي حيواني‌شان را به عرف‌ و قانون و سايه‌ي قدرتمند زندگي ترجيح دادند و هرطور شد زنده مانند. دختراني را ستايش مي‌کنم که نوارهاي اندي و جلال همتي را در درزهاي کيفشان؛ توي کفششان و شورتشان مخفي مي‌کردند تا هرطور شده موسيقي حتي در پايين‌ترين سطحش به دست ناظمان چادر به سر با آن چشمان قسم مرگ خورده‌شان نيافتد.

vanak 5

vanak 6

ماجراي من ماجراي ستايش اندوهناک همه‌ي چيزهايي است که به شکلي زيبايي را هدايت مي‌کنند. ستايش همين سه دختري که الان از نبش کوچه پيچيده‌اند و لابد تا وليعصر جلوي من قدم خواهند زد و من ستاينده کفش‌هاي پاشنه بلند هم هستم که پاها را اينطور مي‌کشند و از روسري‌هايي بيزارم که اجازه نمي‌دهند هيچ بادي هيچ مويي را پريشان کند و اين‌طور با اره، سر تمام شادیِ ادبيات ما را مي‌برند تا فقط اندوه بماند.

45314_480578558651460_526099546_n

من همه‌ي کساني را ستايش مي‌کنم که کاري به کنه هيچ مطلبي ندارند و بي تفسير، زلف‌آشفته و قدح به دست کنار تخت معشوقشان مي‌روند. من ستايشگر عرق گردن تا سينه‌ي تمام دختران سبزه‌ي جهان هستم که گاهي زير معجزه‌ي نور مرز ميان عقل و جنون را پاک مي‌کند.

530489_480578648651451_1226806115_n

اولين دختر مي‌چرخد و چشمانش را مي‌بينم. چشمان سياه عميقي که خالي نيستند. فکر مي‌‌کند؛ مطمئنم. خوشحالم که مصاحبه داشته‌ام و لباس‌هاي خوبي پوشيده‌ام. هنوز انقدر ديدني هستم که برگشت و نگاهم کرد. لاغرتر از دو نفر ديگر است و کشيده‌تر. در حرکاتش قدرت را مي‌بينم و مي‌دانم که خوب مي‌رقصد؛ اين را از دقت جاگيري پاهايش در هر قدم مي‌توانم ببينم. چيزي در گوش نفر کناريش زمزمه مي‌کند و وسطي برمي‌گردد که از اولي فربه‌تر است و زيباتر است و لب‌هايش که کمي از هم باز مي‌شوند جهان پيش چشمم تاريک مي‌شود و نقاط سياهي جلوي چشمانم را مي‌گيرند. لعنتي با لبهايي که هر زانويي را خواهند لرزاند نگاهم مي‌کند. زيباست و با چشمهاي آبي‌ش نگاهم نمي‌کند. لب؛ شانه‌هاي پهني که بي‌خجالت از سينه‌ها صاف ايستاده‌اند و دست‌هاي کشيده‌اي با انگشتان کشيده و کف‌دستي بزرگ که داستان خاندان قدرتمندي را ادامه مي‌دهند. در چهره‌ و اندامش حرارتي هست که آسفالت کف کوچه را مي‌لرزاند و هر سه نفر را مي‌سوزاند و انگار سراب مي‌بينم و سومي فقط نگاه زيرچشمي‌ش براي سرد کردنم کافي است. سرماي اندوه غريبش بدنم را در خود مي‌گيرد. اندوهي که از اين گروه سه نفره توقع نداشته‌ام و چنان در بازي ميان گرما و سرما لحظه‌اي گير مي‌کنم که خشک مي‌شوم و سه نفري از من دور مي‌شوند. دنبالشان مي‌روم و مي‌دانم چيزي به من نخواهد نرسيد از اين همه زيبايي ترسناک که مي‌تواند آدم را دنبال خودش بکشاند ببرد پياده از ونک تا هرکجا و اين همان کاري است که من کردم و از ونک جاري شدم رو به بالا؛ درست برعکس قوطي له‌شده‌ي راني در رود کوچک حاشيه‌ي وليعصر/پهلوي . خيابان کندو[1]؛ خياباني که روزي ابي هيچي ندار روي سنگفرشش کتک خورده و به تجريش رسيده است. من و موش‌ها در يک شهر زندگي مي‌کنيم.[2] منم عکساشو پاره کردم/ نامه‌هاشو پاره کردم/ فکر يه چاره‌ کردم. دروغ مي‌گويي پسرک خوش‌خيال نايک‌پوش؛ لابد شورتت هم نايک است که مبادا وقتي لخت مي‌شوي معشوقه‌ات را ببازي.

جام جم؛ بايد به حال جمشيد خنديد که دير فهميد مي‌تواند خدا باشد و دلم براي پهلوانان جمشيد مي‌سوزد که جسارتشان در شاه کردن ديگري بود و من همين الان از جلوي نرده‌هاي جام‌جمي رد مي‌شوم که زماني هرروز تمام بچه‌ها را به بهانه‌ي برنامه کودک جلوي خودش مي‌نشاند. من از نسل بامزي‌م. نسل بارباپاپا و زمزمه‌ي گلاکن. من دوست گربه‌نره بودم و رفيق چاردست احساس من به اين مجموعه‌ي عظيم ساختمان‌ها نمي‌تواند نفرت باشد. هنوز به جايي نرسيده‌ام که انقدر عميق از خودم بيزار باشم. هنوز اصيل نيستم و دلم براي خودم مي‌سوزد که هنوز پيش بدبينان اصيلي مثل هدايت و چوبک چيزي جعلي بيشتر نيستم. چيزي مثل عرق مسلمان‌ساز در برابر عرق ارمني که هرطور حساب کني جنس بهتري است. دلم مي‌خواهد دستم را دراز کنم و خورشيد را از ميان اين ابر و مه بيرون بکشم[3]. بيرون بيا دخترک بي‌حيا که هميشه بي‌لباس خودت را به همه مي‌تاباني؛ چه خوب است که خورشيد را زن مي‌کشند و نه مرد. جام جم انگار غول بدذاتي است که يک بار در کودکي به اشتباه مرا نجات داده است و امروز با کشتن ذرات مهرباني گذشته‌اش با هرچه دارد از چماق و نيرنگ و زهر و پول برابر همه‌ي کارهاي درست ايستاده است در هر زمينه‌اي و به هر شکلي. چطور سازماني به اين بزرگي و عظمت و اين پشتوانه‌ي بزرگتر از خودش مي‌توان اين‌طور مبلغ بي‌استعدادي و حماقت باشد؟ چطور شيريني انقدر بزرگ شد که حالا حتي سيمرغ‌ها هم دورش مي‌چرخند؟

IRIB

اي واي اين نگار من مي‌توانست بودن؛ همين که  سرخي رخسارش مرا اين‌طور دنبال خودش مي‌کشد و مي‌برد و مرا در طوفاني رها مي‌کند که کشتي نوحش بدن اوست.[4] او نگار من مي‌توانست بودن با عينک و کوله و مانتوي کوتاه و موي بلندي که از زير روسري تا کمرش پايين ريخته است. وقتش شده مغزم را روشن کنم.

پارک ملت به نظرم بزرگترين پارک تهران است و وقتي باغ‌وحش‌ش افتتاح شد خيلي بچه‌ها خوشحال شدند. هنوز هم باغ‌وحش پارک ملت با قوچ و آهو و پرنده و خرس جاي خوشحال کننده‌اي است براي بچه‌ها و روي نيمکت‌ها و چمن‌هايش دلداده‌هاي زيادي همديگر را اغفال کرده‌اند. پارک ملت را مثل پارک ساعي روي تپه ساخته‌اند و استخر زيبايي دارد. پارک ملت بعدازظهرها مخصوصا آخرهفته قلمرو خانواده‌هايي است که بهترين تفريحشان همين پارک است و با توپ و راکت به پارک مي‌آيند و بدمينتون بازي مي‌کنند. آخر اينكه بعد از اين همه سال نمی‌توانم شکل هندسی پارک/بوستان ملت را در نظرم مجسم کنم.

ساختمان جام‌جم هم که کمی بالاتر از پارک ملت است نباید ندیده بماند؛ به خصوص به خاطر طبقه‌ی بالایش که میقات داف‌های تهران است و سیر تحول داف را در پشت میزهایش می‌توان تعقیب کرد؛ سیری که از مانتوهای تنگ شروع شد و حالا به اسلیمی دور باسن رسیده است. به هر حال از پنجره‌های جام‌جم ساختمان صداوسیما را هم می‌توان دید که قلب تپنده‌ی رسمیت ایرانی است.

عجیب که در این میانه یاد ژیلا افتادم؛ دختری که چندان زیبا نیست ولی موقع راه رفتن به قول گوئیدو کپل‌های بزرگش را تاب می‌دهد.[5] نگاه خاصی دارد با عملکردی شبیه کارت دعوت مراسم اسکار؛ فقط آدم‌های بزرگ می‌توانند ردش کنند. مهربان است و حسود و زیاده‌خواه و هیجانی و افراطی و با همه‌ی این احوالات زندگی‌ش شبیه موش‌های کوری است که روی شاخه‌های درخت‌ها می‌دوند و دلشان پر از کرم‌هایی است که انقدر می‌خورند تا می‌ترکند.[6] خلاصه این‌که اگر فرض کنیم پولینا؛ آناستازیا و آگلایا[7] سه راس یک مثلثند؛ ژیلا نمونه‌ی درجه دهی از مرکز این مثلث است. به هر حال امثال ژیلا داف‌های جریان‌ساز محسوب می‌شوند که رنگ‌های جدیدی به مویشان می‌زنند و لباس‌های جدید را امتحان می‌کنند و شاید همان‌قدری احساس رسالت کنند که سیدجمال‌الدین اسدآبادی موقع تشکیل اخوان‌المسلمین. برج ملت روبروی پارک ملت است و هم از پارک‌وی می‌شود پیاده نزدیکش شد هم از ونک؛ برج ملت؛ ملت؛ ملت؛ ملت….


[1] كندو نام فيلمي از فريدون گله است با بازي بهروز وثوقي؛ داوود رشيدي و رضا كرم رضايي و … . در اين فيلم ابي حكم بازي شاه دزد وزير را مي خواند و دقيقن براي چيزي به همين مسخرگي تا تجرش در عرق فروشي ها عرق نسيه ميخورد.

[2] وقتي دوباره خوندم رسيدم به اين جمله خيلي مسخره‌وار ياد فصل اول طاعون افتادم که موشا مي‌ريزن بيرون! (مولف)

[3] يک خط از يکي از ترانه‌هاي شهرام شپره است؛ غلط نکنم بايد ديار باشد.

[4] باور بکنيد يا نه اين يکي هم تقريبا يکي از آهنگ‌هاي شهرام شپره است!

[5] گوئیدو همان آقای کارگردان فیلم هشت و نیم فلینی است.

[6]  چند جمله از مادام بواری فلوبر.

[7] هر سه تا شخصیت‌های داستایوفسکی هستند پولینا در قمارباز و دو تای دیگر در ابله.

تا غروب در ولی عصر (بخش اول)

مه 5, 2013 § بیان دیدگاه

این نوشته از ویلاگ ا.ح انتخاب شده که در سال 86 برای اولین بار منتشر شده. بخشی از نوشته ی طولانی تری ست درباره راوی که به قصد یافتن کار از خانه اش نزدیک میدان توحید بیرون می آید و روز خود را توصیف می کند. ما در دوپست دو بخش آخر این نوشته را به صورت مجزا دوباره منتشر می کنیم.  در صورت امر نوشته شبیه به خاطرات می نماید اما می توان لایه های آن را شکافت و خوانش های دیگری نیز از آن به دست داد. آن چه می بینیم توصیف نیروی کار از متروپولیتن تهران ست زمانی که در تلاش برای فروختن نیروی کار خود در نقاط کلیدی شهر حرکت می کند. مسیری که طی می کند اتفاقی نیست. هر روزه بسیاری در جستجوی کار و یا برای سر کار رفتن این مسیر را طی می کنند. در نتیجه  این تحلیل ما که اهمیت لجستیکی خیابان ولی عصر یه خاطر حضور و نقش نیروی کار در آن ست را این نوشته تایید می کند.  ما از میدان ونک همراه راوی می شویم و با او طول خیابان را در جستجوی کار به سمت بالا طی می کنیم. راوی تصویری از الگوی حرکت در خیابان به ما ارائه می کند کجا تند و کند می کند چه چیزهایی در خیابان توجه جلب می کنند  نقاط  کور خیابان که تنها متصل به تخیل خود می تواند بازنمایی شان کند کجاست. فاصله طبقاتی در هر قدم خود را به رخ می کشد و راوی آرزو می کند به زمانی باستانی فارق از این همه تضاد -پیامد سرمایه داری- برود. میان راوی مردم کودکان آشغال جمع کن و خیوانات فاصله یی پرناشدنی وجود دارد که راوی تنها یا خیال کردن ذهنیات آنها سعی می کند خلا رابطه ها را پر کند. در متروپولیتن امروز  حبات ما به هم گره خورده ست در حالی که ما مانند اتم هایی منزوی از هم دور می شویم. تشبیه خیابان به بدن یک زن تصادفی نیست این  گرمای بدن ها و فشار غریزه هاست که حرکت را در خیابان شکل می دهد اما برای راوی مرد این بدن زنانه ست چرا که  تجسد نیروی میل و دارنده ی ابژه های میل  می باشد که راوی را بی آن که بخواهد به پیش می راند. خاطره و واقعیت در هم می آمیزد و تداعی ازادی از لغات و تصویر ها و آوازها پدید می آید اما به زعم ما کماکان این زنجیره به خاطر تولید سود اضافه و به واسطه ی گردش سرمایه ست که ایجاد می شود. و سوال ما هم چنان باقی ست که خیابان ولی عصر رها از بند تولید و باز تولید چه شکلی به خود خواهد گرفت و مردم آن را چه گونه توصیف خواهند کرد. عکس ها همگی از اینترنت جمع آوری شده و چون متن قدیمی ست تلاش شده عکس های مربوط به دهه 80 با آن ضمیمه شود.ه
 vanak- 25 NEGIN tower
3.

ران‌ها به سيخ‌ها چسبيده‌اند و مي‌چرخند. از ونك در هواي ابري كمتر بيزارم. آدم‌ها دور ميدان مي‌چرخند. دستگاه‌هاي بستني، چرم مشهد، دختري با شلوار سبز و داروخانه‌ي قانون. صورتش را چنان زير زره پودر پنهان كرده كه انگار از خودش بدش مي‌آيد. با اين حال خيلي چيزها را مي‌شود از موهايي كه روي گوش‌هايش ريخته‌اند؛ و از ناخن‌هايش كه لاكشان ريختگي دارد فهميد. اگر زبان جوش‌هاي صورت را بداني لابد جوش زير گونه‌اش هم حرفي براي گفتن دارد؛ اين يكي را من بلد نيستم. اگر همه‌ي پسرها و دخترهاي جلوي قانون با هم مي‌رفتند هيچ‌كس منتزر هيچ‌كس نمي‌ماند. برزيل روبروي جهان‌كودك است. وليعصر شايد خط متناسبي است كه از شانه، بازو، پستان‌ها، سينه، كپل و ساق پاهاي تهران پايين مي‌رود. با اين حساب ونك چيزي حول و حوش سينه يا شكم است. زنِ پير چاق؛ چادر نماز هم براي ماتحت بزرگت تنگ است چه برسد به اين پالتوي سفيد تنگ. تو تهراني و ونك شكم برجسته‌ات. خدامي هم لابد مري، روده يا چيزي در اين حد است. فقط كسي مثل تو مثل مني را مي‌تواند در شكمش جا بدهد. لحزه‌ها، ثانيه‌ها طاقت موندن ندارن[1]. با پشت‌موهايش از كنارم گزشت. ديرم شد. بيچاره سعدي اگر به تهران مي‌رسيد چقدر از اين همه كلمه تعجب مي‌كرد يكي همين خطي. تاكسي خطي چنان سريع جايش را در قلب همه باز كرد كه انگار ادويه‌ي از دست رفته‌ي شورباي بد‌طعم زندگي تهراني بود. با اين‌حال همه‌ي خطي‌ها هم كافي نيستند.

Vanak 3

ميني‌بوس‌ها اگر نبودند ونك را مي‌شد اعيان‌نشين جا زد. ولي اين‌طوري، با اين همه ميني‌بوس و اين همه صف‌هاي عريز و طويل از آدم‌هاي خاكي خسته و آدم‌هاي تميز و شاداب كه منتزرند يكي از راننده‌هاي شكم‌گنده‌ي سبيلوي زنجير به گردن برساندشان، ونك اعيان نشين نيست. تازه بگزريم از همه‌ي بچه‌هاي فال‌فروشي كه دور ميدان مي‌چرخند و معلوم نيست در مغزشان چه مي‌گزرد كه نشانه‌ها انقدر زيادند آدم گيج مي‌شود.

Flickr-20081023122424-2966112699

شركت در ده ونك است و من بايد تمركزم را دست‌كم يك‌ساعت حفز كنم. ساختمان سفيد شيرواني داري است با باغچه‌ي كوچكي در جلو و نرده‌هاي سفيد مغروري كه خانه را از خيابان جدا مي‌كنند، مثل چين‌هاي پرطمطراق دامن‌هاي ويكتوريايي كه آدم را از بهترين مخلوق خدا دور مي كردند. ما همه مديون عصر سرعتيم كه چين‌ها را دور انداخت و صفحه‌هاي دامن را كم كرد و كوتاه كرد و از داستان به اين بلندي زيري‌ترين لايه را بيرون كشيد. گرچه دامن‌هاي قرن نوزدهمي حتما مردم‌پسند بوده‌اند والا رمان‌هايي شبيه آن دامن‌ها نوشته نمي‌شد. شيرواني خانه سبز چمني است و تميز است و من متعجب از همت بلندي كه اين همه شيرواني را تميز نگه مي‌دارد. جلوي اين خانه احساس مي‌كنم شلغم پخته‌ي كوچكي هستم.

vanak9

خانم منشي كمي ازافه وزن دارد. صورتش گرد است و لك‌دار. مداد را مثل مالبروي مديوم لايت (خواستم بنويسم نيمه‌ سبك ديدم جلف مي‌شود) دستش گرفته و جلوي اسمم تيك مي‌زند. روسري بنفش كهنه‌اي سرش كرده است كه گوشه‌اش خوردگي دارد. چشمم مثل هميشه بي‌خود مي‌گردد. به زور از لابه‌لاي ميز و صندلي و … كفش‌هايش را هم مي‌بينم كه قديمي‌اند. جدي است. صدايش خش‌دار؛ صورتش افتاده است. گونه‌اش را تيره كرده و زير چشم‌هايش را روشن، با اين‌حال گودي را تشخيص مي‌دهم. لابد شب‌ها نمي‌خوابد. همين‌طور كه منتزر نوبتم شبش را پيش چشمم مي‌بينم كه روي تختش افتاده و فكر مي‌كند(نه، پسرهاي عزيز اشتباه نكنند، به اين فكر نمي‌كند كه اگر چاق نبود يك‌نفر عاشقش مي‌شد) با چند سال كار كردن مي‌تواند زندگي خودش را داشته باشد. نتيجه‌اي ندارد. تلفني كه با سختي براي اتاقش خريده 72 ساعت زنگ نخورده. غلت نمي‌زند، تجربه‌ي چندين شب طولاني يادش داده كه فايده‌اي ندارد. كامپيوتر، خواندن وبلاگ، پرسه‌هاي طولاني در سايت‌هاي پر از رنگ و حركت، فيلم‌هاي جزابي كه مردان بزرگ با سال‌ها فكر و تجربه ساخته‌اند و هيچ‌كدام از اين‌ها جايگزين جادوي خواب نيستند. بي‌تفاوت است و با همان تركيب جديت و بي‌تفاوتي به نوبت آدم‌ها را صدا مي‌كند. گوشه‌هاي دهن گشادش به لبخند تمايل دارند ولي خيلي از هم دور نمي‌شوند. همه‌ی اسم‌ها را قبل از خواندن چندبار چک می‌کند. حواسش پرت است. شاید وقت بيداري مي‌خوابد و وقت صبحانه ناهار مي‌خورد و وقت غزا چيزي نمي‌خورد و همين‌طور … . ولي يك‌چيز را نمي‌توانم انكار كنم: اين دختر كار مي‌كند و من نه. اين دختر يك‌قدم از من به آدم بودن نزديك‌تر است. گرچه آخرين بار يكي از دخترهاي عزيز به من گفت آدم باش و من در حالي كه مي دانستم دروغ مي گويم؛ جواب دادم:«يه مدتيسعي كردم نشد. الان ديگه كامل تركش كردم». شرط مي‌بندم اين گل در هواي ابري زيباتر است.

vanak 2

لبخند، پشت صاف؛ كمي خم به جلو، انقدري كه نه زعيف به نزر برسم نه مغرور. باز هم لبخند، يك شوخي معمولي، چرخشي به كمر، اين خيلي شبيه من نيست، اين آدمي كه اين‌طور مي‌خندد و انعكاس اعتماد به نفس است. سعي مي‌كنم دل آقاي فلاني كه ميان‌سال و كراواتي است را با شوخي‌هاي سطح‌پاييني كه معناي دهمشان جنسي است به دست بياورم و هم‌زمان زير چشمي با خانوم بهماني ارتباطي برقرار كنم. همه را تحت تاثير قرار مي‌دهم، بزرگ مي‌شوم، سلطان اتاق مي‌شوم، صاحب، مالك، قهرمان، هارون مي‌شوم در حرمش، شاه آرتور در ميان شواليه‌هايش، داريوش بر فراز صفه‌ي تخت‌جمشيد و سورنا در غروب پيروزي‌اش بر كراسوس و اين آخري كار خودش را مي‌كند. سورنا نصف كراسوس سرباز داشت. مرا پزيرفته‌اند و حالا من از من سوالي مي‌پرسد بسيار ساده و سخت. فردا به شركت برمي‌گردم؟ سورنا غروب روز بزرگترين پيروزي‌ش به چه مي‌انديشيد؟ به پيروزي؟ به اين‌كه نزديك‌ترين مرد به تاج امپراطوري بعد از سزار را نابود كرده است؟ به اين‌كه چندين‌هزار سرباز رمي را نابود كرده ؟ به اين‌كه شايد بزرگترين سردار تاريخ اشكانيان است؟ درست در لحزه‌اي كه به همه‌ي آن‌ها فكر مي‌كرد آيا لبخند مي‌زد؟ يا در سكوت سوار بر باره‌ي راهوارش از ميان دشت نبرد مي‌گزشت؟ سورنا، سردار بزرگ اشكاني؛ از خودت نمي‌پرسيدي چرا جنگيدي؟ شايد هم درست بعد از پيروزي جام شرابت را در چادرت به افتخار سربازانت به همراه افسرانت بالا برده‌اي، ولي نه؛ اين عادت سرداران بزرگ نيست. كسي كه نفهمد پيروزي در جنگ لزت بخش نيست سردار بزرگي نخواهد بود.

58146_175375245951541_1371612902_n
sale6

گربه‌اي به كيسه‌هاي زباله‌ پنجه مي‌كشد. شهرداري روزي تصميم گرفت سگ‌ها را نابود كند. گربه‌ها خوش‌شانس بودند كه هار نبودند. جوانكي سعي مي‌كند جعبه‌اي را كه مال يخچال يا فريزي است در گوني بزرگش جا دهد. لباس پاره‌پاره‌اي پوشيده و سياه است. انگار روغن سوخته رويش ريخته باشي. جاي نوابغ ايراني خالي است كه برايش صد راهِ ساده‌تر شدن كارش را توزيح بدهند: به كيسه‌ات نخ ببند و از كولت آويزان كن، براي خودت گاري دست و پا كن، سوار خر شو خلاف كه نيست و … . نوابغي كه نمي‌فهمند يكنواختي؛ چنان زباله‌يابي را بي‌معني مي‌كند كه نيازي به نوآوري در آن نيست. اگر سعي كني زباله جمع‌كني را ارتقا بدهي يعني نوع زندگي‌ت را تحسين مي‌كني، يعني انقدر به زباله‌گردي علاقه‌داري كه بايد بهترش كني و اين يعني مرگ آرزوهاي همين جوان لباس پاره.

گربه‌ي تپلي است و لنگ مي‌زند. بزرگترين تهديد براي گربه‌ها چيست؟ بچه‌هاي شرور يا ماشين‌ها؟ چند متر دورتر گربه‌ي كوچك‌تري روي زمين بين شمشادها كز كرده و به نزرم منتزر نوبتش نشسته. اين پيرزني كه هيچ‌وقت بلد نبوده خودش را درست و حسابي آرايش كند و اين روزها ديگر هيكلش هم از شكل افتاده و كسي خريدارش نيست انقدري زباله از خودش بيرون مي‌دهد كه همه‌ي گربه‌ها سير شوند و با اين‌حال همه‌ي گربه‌ها سير نمي‌شوند، دست‌كم اين يكي كه گرسنه به دست‌هاي من نگاه مي‌كند. بالاخره يخچال را در گوني‌اش چپاند، حالا دنبال پلاستيك مي‌گردد. دستان بزرگي دارد و سينه‌اي ستبر. قدش از من كمي بلندتر است. سرباز خوبي از همچين آدمي مي‌شود ساخت. هزار سال پيش مي‌توانستي سرباز باشي و بجنگي و قبل از مردن چشمان قاتل‌ت را ببيني.

sale3


[1]  اين هم خطي از آهنگ بدرقه‌ي جناب ابي است. نوشتم كه سوء تفاهمي پيش نيايد. به هرحال پاورقي‌هايي كه مي‌آيد بيشتر براي رفع سوءتفاهم‌هاي مربوط به ارجاعات اين‌چنيني است، طبعا هر موردي را كه تشخيص داديد بي‌جهت سراغ پا‌ورقي نرويد. به قول شاعر: «چو داني و پرسي سوالت خطاست»

دست فروشان ولی عصر، متحد شوید

مارس 7, 2013 § 2 دیدگاه

دست فروشان چه کسانی هستند؟ چرا به این کار رو آورده اند؟ آیا سود سرشاری دارند؟ این فعالیت اقتصادی چه تفاوتی با کارهای دیگر دارد؟ چه کسانی از این نوع فروش و گردش کالا و پول  سود می کنند؟

شما ممکن ست در مواجهه اجباری هرروزه با انواع و اقسام دست فروشان از خودتان این سوال ها را پرسیده باشید اما به جز تکرار کلیشه ها  جوابی پیدا نمی کنید. معمولا دست فروشان به دلیل این که تحت شرایط متزلزلی کار می کنند از هر نوع دادن اطلاعات پرهیز می کنند و موقعیت هم طوری ست که نمی توان  آن چه را که می گویند محک زد. این جا چند نمونه  از مکالمه ها یی که با دست فروشان داشتیم را نقل می کنیم تا نشان دهد چگونه نیروی کاری که خیابان را زنده و دینامیک نگه می دارد در ترس زندگی و کار می کند و از این رو فقط به گزران خود فکر کند  و به فکر نیست تا از نیرویی که می تواند بر خیابان  اعمال کند به نفع خود و سایر کارگران استفاده کند.ه

IMG_1737

‍‍بایین تر از میدان ونک

روایت هایی که از انقلاب های تونس و مصر نگاشته شده به ما نشان می دهد که کارگران پراکنده نیولیبرالیسم و خصوصا دست فروشان می توانند نقش مهمی در به راه انداختن جنبش و حفظ جوشش خیابانی آن داشته باشند.  جرقه انقلاب در تونس توسط جوان دست فروش میوه فروشی زده شد که خود را در منظر عموم آتش زد.  وضعیت کار و معیشت او چنان آشنا و عمومی بود که همبستگی ملی را بر انگیخت. در مصر آن گونه که بلاگر ها روند انقلاب را توصیف کرده اند تظاهرات میدانی  با پیوستن  دست فروشان خیابانی به میدان تحریر  صورت متفاوتی به خود گرفت. این دست فروشان متوجه شده بودند که نیرو و اهمیت خیابان به آنان تعلق دارد و چنان چه آنها این نیرو را از خدمت سرمایه در آورده و به خدمت جوشش انقلابی  در آورند  می توانند بر خیابان تسلط یابند. هدف ما هم در این فوتوبلاگگ همین هست. ما می خواهیم راه هایی را که انرژی نیروی کار را به سلطه می گیرد در خیابان شناسایی کنیم و راه هایی را که این انرژی را به خدمت مردم و نیروی کار  و نه صاحبان سرمایه  می گیرد پیدا کنیم. این اطلاعات بر ما ناشناخته ست و ما نسبت به آن ناآگاهیم هرچنر که درون شان هستیم و هر روز باز تولیدشان می کنیم. در چرخش انرژی به سمت انقلاب دست فروشان می تواندد سهم بالفوه یی داشته باشند چرا که مورد استثمارترین گروه اند و اگر از بردگی سرمایه آزاد شوند نیرو انگیزه و دینامیسم انقلاب را تولید خواهند کرد درضمن با مکان ها اشنا هستند و  می دانند در خیابان چه اتفاقاتی می  افتد پلیس کجاست چه کسانی حامی کارگران اند کدام دسته از  خرده بورژوازی مستقر در خیابان پشتیبان تغییر رادیکال هستند. به کجا ها می توان گریخت. پناهگاه ها کجا هستند و غیره.ه

60

خیابان ولی عصر بالاتر از تقاطع شهید بهشتی

خوب به سراغ دست فروشان می رویم. این خانم را همه ی آنهایی که به چهارراه ولی عصر رفت و آمد می کنند احتمالا می شناسند. چندین سال ست که لیاس زیر زنانه و لیاس های بچه گانه می فروشد. آن چه 4 سال پیش توجه من را نسبت به این خانم جلب کرد وجود لیاس هاس زیر زنانه  بر خیابان ولی عصر بود. راستی با وجود این همه سخت گیری در مورد حجاب مانتوهای کوتاه و تنگ و رنگ های روشن چطور می توان شورت های قرمز را آشکارا در معرض دید قرار داد؟ 4 سال پیش این خانم اجازه داد که از وسایل اش عکس بگیرم به شرط آن که صوزتش معلوم   نباشد. تابستان 91 هم باز این خانم را در همین مکان دیدم اما دیگر اجازه عکس دادن نمی داد و به شدت نگران خبرنگاران بود. من سعی کردم باب صحبت را باز کنم و عکس های دیگری که از دست فروشان گرفته بودیم را نشان اش دادم  تا بلکه بیشتر درباره موقعیت کاری اش حرف بزند. مثلا این که با پلیس چه طور رفتار می کند؟ مشتری هایش بیشتر چه کسانی هستند؟ چه لیاس هایی بیشتر به فروش می روند؟ اما علاقه یی به صحبت کردن نداشت. در این طور مواقع عکس تنها مدیومی ست که با وجود همه ی گنگی اش حداقلی از بازنمایی را امکان پذیر می کند.ه

IMG_1148

IMG_1150

IMG_1151

با این آقا بالاتر از میدان ونک آشنا شدم که وزن می کشید. خیلی اهل حرف زدن نبود اما مثلا تعریف کرد که خیلی یک جا نمی ماند و مرتب جایش را تغییر میدهد این که بازنشسته ست و حقوق آن کفاف مخارج اش را نمی دهد. چیزی که در مورد این آقا نظرم را جلی کرد حس بدون تعارفی بود که در خیابان داشت. کفش هایش را در آورده و کنارش گذاشته  و در حال تسبیح انداختن بود. نقاب های اجتماعی دیگر کارکردی برایش نداشت و بدون آن ها در ولی عصر می گشت. به وضوح دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت. کارگران همان طور که مارکس و انگلس به ما گفته اند جز زنجیرهایشان چیزی برای از دست دادن ندارند.ه

IMG_0626

این دو خواهر را حوالی ده شب در میدان ونک دیدم و هیچ وقت دوباره ندیدم شان . دستمال کاغذی بسته بندی شده که توی کیف جا بشود می فروختند  یکی شان حدود 10 و دیگری 7 ساله بود هر دو به شدت از پلیس و شهرداری می ترسیدند اما چندان ترسی ار تاریکی هوا یا ترس از تعرض جنسی بروز ندادند. من گفتم که خیلی دیر وقته کی خانه می روید؟ چه طور به خانه می روید؟ آن ها گفتند که تا همه دستمال ها را نفروشند نمی روند خانه چون می خواهند به پدرشان کمک کنند و باید همه چی را بفروشند. گفتند که با اتوبوس می روند. از این که با من حرف می زدند بسیار ترسیده بودند  و خیلی خواهش کردند که از صورت شان عکسس نگیرم.ه

۰۰

کودکان کار قربانیان مضاعف سیستم نیو لیبرال هستند و بیشترین منفعت را برای سیستم می آورند چه آن هایی که در خیابان کار می کنند چه آن هایی که در خانه ها و کارگاه ها، چرا که مزدی که دریافت می کنند چندین برابر کمتر از کارگران بالغ ست . به تازگی جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان رادیوی خود را راه اندازی کرده اند که ورود آنها را به حوزه ی رادیو خوش آمد می گوییم و امیدواریم که به ما در آشنایی هر چه بیشتر  با شرایط  کارگران نیولیبرال چه کودک چه بالغ یاری برسانند. شماره صفر رادیو را می توانید این جا بشنوید:ه

http://radiojamiat.com/

دست فروشی، نتیجه تهاجم نیولیبرالیسم به فضاهای جمعی

فوریه 11, 2013 § بیان دیدگاه

در سال ها اخیر پدیده ی دست فروشی در خیابان ها ی اصلی و متروی شهر تهران امری بوده که سریع عادی و طبیعی شده آن اندازه که بسیاری از ما به یاد ندارد زمانی را که دست فروشان معدود بودند. اما امروز می بینیم که پدیده ی دست فروشی بسیار گسترده شده و همه ی فضاهای جمعی و گروهی ما در تهران  را اشغال کرده ست. به نظر می آید که دولت و شهر داری با دست فروشان برخورد می کنند اما این تنها ظاهر ماجرا به نظر می آید چرا که باید به دست فروشی به صورت ادامه ی  سیستم تیولیبرالی نگاه کنیم که دولت مجری و حامی اصلی آن محسوب می شود.ه

در این سیسیم اقتصادی برخلاف صورت سنتی تر لیبرالی و فوردیستی که کار زمان و فضای تعریف شده یی داشت و از  فضای روزمره کارگران جدا بود، زمان و فضای تولید سرمایه و سود اضافه  وارد همه ی فضاهای اجنماعی شده ست. ما با هجوم بازار به همه ی سطوح زندگی خود مواجه هستیم. . همه جا تبدیل به مکانی برای تولید سرمایه ست و ما چه به عنوان فروشنده یا خریدار نمی توانیم لحظه یی از چرخه ی سرمایه در امان باشیم. دست فروشانی که امروز در خیابان  های شهر های بزرگ و خصوصا تهران می بینیم در واقع صورت جدید کارگران نیولیبرال هستند آنها  همه ی اقشار همه ی گروه های سنی  قومی وغیره را در بر  می گیرند چرا که سیاست های اقتصادی جدید نه مکانی برای کار و نه فضایی برای کار قائل شده اند. دست فروشان جزو آسیب پذیر ترین گروه های کارگری هستند چرا که بر اساس هیچ قراردادی کار نمی کنند و عمده فروشانی که برای شان کار می کنند هیچ مسولیتی در برابرشان ندارند. از هیچ بیمه یی نمی توانند بهره ببرند  و در برابر نواسانات بازار اولین گروهی هستند که آسیب می بینند. ه

به تنهایی کار می کنند. هویت کارگری تعریف شده یی که در پیوند با کارگران دیگر به آنها نوعی هویت جمعی ییخشد و حس همبستگی ایجاد کند ندارند. کارگر نیولیبرال  در انزوا کار می کند و شرایط کاری خود و اینده  کاری خود را در انزوا و بر اساس منافع فردی می سنجد چون همه ی امکان ها تشکل یابی از او گرفته  شده  حتا  به مکان ثابتی که هر روز در آن کارگرانی مثل خود را ببیند دیگر دسترسی ندارد. جهان او جهان نگرانی کشیدن در تنهایی جهان سکوت دیگریجهان پول های موقتی ست که زندگی اش را از ماهی به ماهی دیگر امکان پذیر می کند.ه

32

33

42

49

50

63

64

65

75-1

80

81

83

عکس ها توسط ع.ص و س.ا در سال 90 عمدتا از محور میان چهارراه تا میدان ولی عصر گرفته شده ست.ه

تعدی جنسی در ولی عصر

ژانویه 27, 2013 § 137 دیدگاه

ابن متن به دست ما رسیده که شرح بازسازی شده از یک تعذی جنسی در خیابان ولی عصره. فوتوبلاگ کامنت ها راباز می گذارد تا نویسنده بتواند خود پاسخ گوی خوانندگان باشد.ه

 ساعت حدود 7 شب خونه رسیدم هنوز هم از لاله گوشم خون می چکید و فکم تیر می کشید. پارک وی توی اتوبوس کهپریدم هنوز نفس نفس می زدم. باورم نمی شد که تونسته باشم فرار کنم. خانم بقل دستی من متوجه حال غیر عادی من شد و پرسید که کمک می خوام من هم تشکر کردم. اون گفت که شالم خونی شده.

قبل از این که مادرم ببینه منو خودم رو انداختم توی دست شویی تا گوشم رو بشورم. منظره بدی بود. هنوز دستام می لرزید ولی مونده بود تا به گریه کردن بیافتم. وقتی خونا رفت تازه متوجه زخم روی گردن ام شدم. وحشت برم داشت. این زخم خیلی پهن بود. توی آیته زیر نور نقره یی مهتابی به خودم و این زخم نگاه کردم. حالم از زندگی م حماقتم و دوستام بهم خورد
این زخم روی گردن لاله گوش پاره شده کبودی های روی شانه هدیه ی دوست فیلم سازم بود که به دعوتش به خونش رفته بودم
دفعه قبل به در خواستش جواب رد دادم اما خیلی دوستانه و بدون درگیری چون به هر حال آشنا بودیم و در جمع فیلم سازان و دوستان آرتیست چشم در چشم می شدیم. ولی من ازش دوری می کردم و مدتها بود که ندیده بودمش و همه ی اینها هم باعث نمی شد که کارش رو تحسین نکنم. از شرایط پیش امده متاسف بودم. این دور که ایران امدم به من ای میل داد که بیا بعد چندین سال همدیگر رو ببینیم. من هم گفتم حتما از اون جواب رد سبک شده و می توانیم با هم دوست باشیم با خوشحالی قبول کردم و قرار شد به اون خونه کذایی در ولی عصر برم روبه روی جام جم ساعت 5
خواهرم در اتاق رو باز کرد وارد شد تا مثل همیشه سر شب گپی بزنیم فورا متوجه شد که حالم طبیعی نیست گوش و زخم گردن ام را نشانش دادم و اون پرسید چه شده؟
چه می گفتم؟ که رفتم خانه ی روشن فکر فبلم ساز و همان طور که درباره وضع سیاسی خانه سیتما حرف می زدیم دوستم سعی کرد نوازشم کند اما من مانع شدم این کار را جندین بار کرد و من مانع شدم ناگهان جری شد و بغلم کرد و به زور من را به طرف اتاق خواب کشاند؟
همین ها را گقتم
خواهرم گفت مگر می شود؟نه؟؟؟؟؟؟؟؟
خواهرم قهقهه زد بعد به صورت مات من نگاه کرد و گفت همین طوری که نمی شود؟ آخه جه طور؟
من شانه هایش را گرفتم و با شدت تکان دادم و کشاندمش گفتم این طور
تمام کتف و دستم درد می کرد نزدیک به نیم ساعت توی راهرو با او گلاویز شده بودم
نمی دانم چه طور اما مقاومت کردم اول فکر کردم خنده و شوخی ست خوب با مردی که می شناسی و نزدیک هستی ممکن ست که شوخی های زیادی بکنی اما نه باکسی که نمی شناسی در هیچ نوغ رابطه تعریف شده یی نیستی و قبلا هم صراحتا به او جواب رد داده یی. مشکل این دسته از روشن فکران این ست که فکر می کنند بدوت مقدمه حمله ور شدن به یک زن خیلی سینمایی ست و کلا با مارلون براندو در آخربن تانگو در پاریس همذات پنداری می کنند

صدای مسج موبایل بلند شد. خواهرم پیغام رو بلند خواند: امشب بیا. می خوام بشکافمت

خواهرم با تاباوری گفت این همونه؟
به خواهرم گفتم که اول سعی کرد نوازشم بکند اما من گفتم نکن این کار را بعد گفتم من تعهدات قلبی نسبت به کسی دارم. دست به من نزن . می دانم که ناراحت می شود.
گقت خوب مهم نیست از کجا می فهمد؟
گفتم من که می فهمم اگر او هم بکند ناراحت می شوم
گفت خوب حالا که این جور تعهدات مهم نیست
گفتم چه وقت به نظرت مهم می شود؟ باید عقدنامه نشانت بدهم تا مهم شود؟
دوست فیلم ساز من این ها را عشوه کردن تلقی کرد به نظرم. چه طور باید نه گفت؟ باید توهین کرد ؟ باید همان اول یکی توی صورتش می خواباندم و تهدید می کردم؟

IMG_0187

جای انگشت هایش روی دستم سیاه شده بود. بس که فشار داده بود تا مرابه اتاق خواب بکشاند.نمی توانستم در جا فرار کنم آخر دوستم آدم مهمی ست. داور جشنواره های بین الملی ست. سعی کردم در حالی که درگیری فیزیکی ادامه داشت منصرف اش بکنم. گقتم چه کار داری می کنی؟ می خواهی با زنی که نمی خواهد تو را به زور بخوابی؟
گفت می خواهی خودت نمی دانی که می خواهی
گفتم پس کی می خواهید به نظر من اهمیت بدهید؟ بس نیست؟ حتا برای رختخواب هم شماها بهتر می دانید؟
گقت من راضی ات می کنم توبیا این قدر خوب باشد که همیشه یادت بماند
گقتم بزرگ شو کی می خواهی بفمی که رضایت جنسی فقط مال رختخواب نیست مال رفتار و حرف های آدم ها هم هست
هر دو مان تفس نفس می زدیم واضخ بود که اصلا انتظار نداشت تا این اندازه مقاومت کنم
روز مبل انداخت مرا و سعی کرد بلوزم را در بیاورد من موهایش را کشیدم و شروع به فریاد زدن کردم: می فهمی این تجاوزه تجاوزه تجاوزه
همین بود که ناگهان از من کنده شد ودر اون لحظه ی آخر با دست اش این زخم رو روی گردن ام گذاشت
نشست روی میل من تا می توانستم دور شدم اما توانایی بلند شدن نداشتم
گقت حشری شدم حالا چه کار کنم؟
این جا بود که اشک از صورتم روان شد یادم نمی آمد هیچ وقت این اندازه تحقیر شده باشم
گقتم تف توی روی سیاهت
بلند شدم و رفتم پالتوم رو بپوشم امد نزدیک و گفت نرو تو رو خدا بمون
همون طور که نفس نفس می زدم گقتم دفغه قبل به تو گقتم که تو آدم رابطه نیستی من هم دلم رابطه می خواد از تنها بودن و انتظار کشیدن خسته شدم چرا نمی فهمی؟ نگقتم من زن یک شبه نیستم؟
گفت این طوری نرو با این حال هیستیریک
گقتم خفه شو برو کنار
به خواهرم گقتم که لنگه گوشوارم اون جا افتاد. خیلی ناراحت شدم. از بیروت خریده بودمش. قیمت نداشت. دراز و برنجی قشنگی بود. دوسش داشتم
شروع کردم به گریه کردن خواهرم بغلم کرد و گفت ناراحت نباش در رفتی چیزی نشده که
اینا رو نمی شه گقت که آدم اندازه یک موش بی ارزش تحقیر می شه
یاد مقاله هایی افتادم که درباره تجاوز خونده بودم که اغلب اوقات پیش بینی نشده ست تاگهان اتفاق می افته بیشتر اوقات آشنایان متجاوزین هستن وشما نمی تونید درست عکس العمل نشون بدین چون پیش بینی نمی کردین. حقارت و دردش بعد شروع می شده وقتی زخم های خونی رو شستید اون وقت زخم اصلی خودشو نشون می ده

این بخشی از مفهوم زن تنها و جوان بودن ست. اگر به معیارهای متعارف در روابط میان زن و مرد اعتقاد نداشته باشید برای بسیاری از مردان به این معنی ست که شما تکه یی از سرمایه در گردش می باشید که البته برای زمان موقتی در دسترس هستید و کسی هم به این که شما چه می خواهید از رابطه اهمیتی نمی دهد. همه هم مطمئن هستند که شما می خواهید و می دانند که شما چه می خواهید و اصلا هم لازم نیست با شما حرف بزنند نظرتان را بدانند یا حتا راضی تان بکنند. شما به زور راضی خواهید شد.  چاره یی ندارید مگر این که تا سر دیوانگی مقاومت کنید

جوب های ولی عصر، دم قهوه یی و پیام ترسناک

دسامبر 27, 2012 § ۱ دیدگاه

 دم قهوه­ای

 دم قهوه­اي بلندش را كه مايه­ي افتخار خانواده بود پيچيد دور چنار و خودش را آويزان كرد تا به حبه قند برسد. نوك پنجه­هايش به قند مي­رسيد ولي نمي­توانست برش دارد. قند به شكل باورنكردني­اي روي يك تكه چوب بر آب گل آلود جوب وليعصر روان بود. رگبار، تازه دقيقه­اي پيش قطع شده بود و اين حبه قند وسط اين همه رگبار و برف نعمتي بود.

كافي بود كمي خودش را پايين­تر بكشد؛ فقط كمي. گره­ي دمش را شل كرد. حالا دستش به قند مي­خورد. دو دستش را دور قند حلقه كرد. لبخند زد. ناگهان گره­ي دمش از دور ريشه­ي چنار باز شد. سر خورد و با حبه قند داخل رود خروشان وليعصر افتاد. قند را بغل كرد و خودش را ناچار به آب سپرد. آب خروشاني كه پيرمردها مي­گفتند انقدر مي­رود تا به دشت­هاي سبز دوردست برسد؛ دشت­هايي  پر از غذاهاي لذيذ و دشمنان سرسخت.

ولی عصر، پایین تر از مولوی

ولی عصر، پایین تر از مولوی

پوست زبر قهوه­ايش جلوي آب خوب مقاومت مي­كرد ولي كم كم ريه­هايش پر مي­شد و طبيعتا مي­مرد. چشم­هايش را بست و به دشت­هاي سبز فكر كرد؛ دلش مي­خواست در لحظات آخر زندگي خودش را در دشت­هاي سبز ببيند. جايي كه در كنار هزاران موش شادمانه ميان رودها بالا و پايين مي­پرند و از دست راسوها و جغدها فرار مي­كنند.

ولی عصر، پایین تر از مولوی

ولی عصر، پایین تر از مولوی

هنوز حبه­ي قند را محكم روي سينه­اش فشار مي­داد. ناگهان آب ايستاد. چشم­هايش را باز كرد. مردان نارنجي جلوي آب را بسته بودند و غذاهاي خيس را از آب مي­گرفتند. با شنا خودش را به كناره­ي جوب رساند و لاي سوراخي در جدول كشاند. حبه­ي قند با اين همه آبي كه ازش گذشته بود هنوز مثل لحظه­ي اولش بود. موش با لذت دست­هاي كوچكش را روي قند كشيد. با نفسش حبه را خشك كرد. رنگ قند كم كم از سفيد برمي­گشت به آبي.

4

قند وقتي كاملا خشك شد رنگش آبي آسماني شده بود. برش داشت و به داخل تونل كشيد. نياكانشان همه­ي راههاي زير وليعصر را به هم وصل كرده بودند. قند آبي را وسط گذاشت و دورش چرخيد. كمي بويش كرد. همه چيز عادي بود؛ پس حبه را لاي دندانش گذاشت و فشار داد. قند تلقي صدا كرد و از وسط شكست؛ مثل گردو. موش قند را زمين انداخت و عقب كشيد و كز كرد گوشه­ي تونل. مغز قند يك توپ كوچولوي سبز بود كه قل خورد و افتاد بيرون. بعد مغز سبز شكافت و دود سياهي بيرون آمد و شكل يك موش را به خودش گرفت.

موش دودي گفت:«وقت من كمه؛ بايد به دشت­هاي سبز بري. بايد طلسم قوم ما رو بشكني. برو پسرم و مكعب­هاي آبي رو دنبال كن.»

2

موش اين پيام ترسناك را شنيد. كمي دو تكه­ي جدا شده­ي مكعب را بو كرد و مزه مزه كرد. بعد هم چرخيد و رفت به طرف بالاي تونل دنبال يك لقمه غذايگنديده.

3

ولی عصر نرسیده به میدان راه آهن

این داستان نمای فانتاستیک را از وبلاگ ا.ح نقل می کنیم که در سال 86 منتشر شده.

عکس ها توسط ع.ص در زمستان 91 گرفته شده ست.